ذکر روزهای هفته تاریخ روز
آخرین اخبار
کد مطلب: 390213
روايت دانشجويي/پرونده پنجم/ اربعين
روايت حال غريب جامانده‌ها/ امسال هم نشد؟
تاریخ انتشار : 1396/08/16 13:44:57
نمایش : 100
شب اربعين، گوشه اي از حسينيه در خودت فرو مي روي و به اين فکر ميکني که اگر رفته بودم، احتمالا الان يا از دور گنبد برايم درحال دلبري بود يا در بين الحرمين به ياد زينب کبري مشغول نوحه و عزاداري بودم.
روز عاشورا که تمام مي‌شود، بعد از شام غريبان، کم کم فکر اربعين و‌ پياده‌روي در ذهنت جان مي‌گيرد، ده شب تمام بين مداحي‌ها و سينه‌زني‌هايت حاجت اربعين را خواسته‌اي: «آبرو داري کن برام/ به همه گفتم اربعين منم ميام/ پياده مي‌رسم حرم/ رو به روي گنبد تو/ مي‌دم سلام با رفيقام».

روزها پشت هم مي‌گذرند و هرچه به موعد رفتن نزديک تر مي‌شوي، بيشتر دست و پايت بسته مي‌شود. زمين و زمان مانع رفتن مي‌شوند، با هزار و يک دليلِ بي‌دليل، از گذرنامه بگير تا بهانه‌هاي خطر سفر و توصيه حاج آقا فلاني به پياده‌روي نرفتن خانم‌ها! اصلا خانم‌ها هميشه از يک چيزهايي محروم‌اند، به بهانه‌هاي مختلف! امتحان ميان ترم درست دو روز قبل از اربعين هم مزيد بر علت مي‌شود. هرسال ميگويي نشد عيبي ندارد، سال بعد. اين اربعين همان سال بعد است که ميفهمي باز هم نمي تواني بروي، همه بار سفر مي بندند و تو همچنان حيرت زده از خودت مي‌پرسي: يعني امسال هم نشد؟

کنجي مي نشيني و روزگار خودت را، از پارسال تا امسال بالا و پايين ميکني که دليل نطلبيدن را بفهمي، زمان حسابرسیِ هر ساله اعمالت مي‌شود اربعين! آخرسر هم مي‌رسي به اينکه: «به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند/ که برون در چه کردي که درون خانه آيي؟»

 
روايت حال غريب جامانده‌ها/ يعني امسال هم نشد؟ 

زمان مي برد تا امسال هم با جا ماندنت کنار بيايي... محروم شده‌اي ديگر! از چه؟ از اينکه از اين ستون تا ستون بعدي را با همسفران بخندي و گريه کني و دم بگيري. چاي غليظ عراقي بنوشي و تسبيح بزني و قدم هايت را کُند کني و پاهايت را ماساژ بدهي... از اينکه مثلا شبي را، از سرماي بيرون موکب، زير پتو مچاله بشوي و وقتي چشمانت کم کم از خستگي گرم خواب مي شود، يکي بيدارت کند و بگويد: وقت نماز صبح است، پاشو يا علي، امروز ديگر به کربلا مي رسيم. و تو ذوق کني از رسيدن، از اينکه برخلاف همه ي سفرها، در راه بودن هم مزه ي خودش را دارد و در مقصد هم که ميزبان برايت آغوش گشوده است.

چه مي گويم؟ اين همه خيال پردازي چه فايده اي دارد؟ رفقايت تک تک مي آيند و براي سفر حلاليت مي‌خواهند و تو لبخند به لب، با حلقه اشک به چشمانت زائران حسين را بدرقه مي‌کني. براي خودت زمزمه مي‌کني: «کنار قدم هاي جابر، سوي نينوا رهسپاريم/ ستون هاي اين جاده را ما، به شوق حرم مي شماريم».

حالت دگرگون مي شود و ميگويي نه! اين براي حال من مناسب تر است: «آه حسرت تو سينمه و مي باره چشمام به پاي غمت/ اين غم کم نيست لياقتشو ندارم آقا بيام حرمت/ جاده به جاده، پاي پياده/ جا موندم اما زائر زياده...»

دو سه روز قبل چهلم امام، به هرکس در دانشگاه مي‌رسي، تلخند حسرت داري مي‌زند و مي‌گويد: تو هم نرفتي؟ اشکالي ندارد، ان شاءالله سال بعد با هم مي‌رويم. اصلا نيازي به حرف زدن نيست، از نگاه هاي‌مان مي‌شود فهميد که جامانده ايم. امتحان ميان ترم هم که به طرز مسخره اي کنسل مي شود، ديگر مي شوي از اينجا مانده، از آنجا رانده‌. و غم عالم روي دلت که پس چرا نشد بروم؟

شب اربعين، گوشه اي از حسينيه در خودت فرو مي روي و به اين فکر ميکني که اگر رفته بودم، احتمالا الان يا از دور گنبد برايم درحال دلبري بود يا در بين الحرمين به ياد زينب کبري مشغول نوحه و عزاداري بودم. از صبح روز اربعين جلوي تلويزيون بغ ميکني و کانال ها را براي پيدا کردن ارتباط مستقيم با کربلا زير و رو‌ ميکني، اما باز هم تلخي جاماندن از بين نمي رود.

 
روايت حال غريب جامانده‌ها/ يعني امسال هم نشد؟ 

چند روز بعد دوستانت يکي يکي و دوتا دوتا برمي گردند و مي روند سر خانه زندگي و درس و کارشان. يکي شان تو را در راه سلف دانشگاه مي بيند و مي گويد: فلاني جايت خالي بود، سلامت را به ارباب رساندم. بعد هم شروع ميکند به گفتن خاطرات سفرش که تو هيچ وقت طعمش را تجربه نکرده اي و فقط تصويرش را براي خودت بارها خيال پردازي کرده اي.

نمي دانم دليل اين همه غم چيست که به اين راحتي ها آدم از يادش نمي رود که يک سال منتظر مانده و بازهم به قافله نرسيده؟ اما هميشه يک جايي به تو نشان مي دهند که حواس‌شان به تو هست، اينکه آنقدرها هم از چشم نيفتاده اي.

بعد از ظهر همان روزي که دوستت از خاطراتش برايت گفته بود و مهر تربت را براي سوغات و تبرک کف دستت گذاشته بود، دعوت نامه مشهدالرضا برايت مي‌آيد. همه ي تلخي ها و ‌حسرت ها به يکباره از بين مي رود و فکر آزاردهنده ناديده گرفته شدن و به حساب نياوردنت جايش را به حس خوب دعوت شدن مي دهد. آخر مشهد امام رضا براي ما خودش يک پا زيارت کربلا است. سرخوش و‌ راضي از اين سفر غافلگير کننده دم ميگيري: «تو تاريکي قبرم تويي مهتاب/ تلاش من اين بود، نگاهم کني ارباب/ به خاطر زينب بيا منو‌ درياب».

حکايت جامانده ها، حکايت غريبي است، شوق و انتظار و اميد رفتن، نرسيدن و حسرت و ‌جاماندن و فراغ... آخر سر هم رضايت به يک سلام رو به قبله به سيدالشهدا.

گروه دانشگاه خبرگزاري دانشجو-فاطمه نوريان؛

 

 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن