ذکر روزهای هفته تاریخ روز
آخرین اخبار
کد مطلب: 390223
سفرنامه اربعين/
از شاد کردن حيدر کرار با خوردن يک کاسه لوبيا تا تردد نيمه شب دختران+عکس
تاریخ انتشار : 1396/08/23 09:03:35
نمایش : 108
يک قابلمه لوبيا درست کرده بود، همراه قارچ و گوشت گوسفند. اولين پياله از آن خوراک را خوردم و کلي تعريف به‌جا و واقعي از دست‌پختش کردم. خنديد و گفتم يک پيالۀ ديگر برايم بريزد.











 

 محمد مهدي عبدالله‌زاده نويسنده آثار دفاع مقدس از جمله زائريني است که امسال توفيق حضور در مراسم  راهپيمايي اربعين نصيبشان شد و از نزديک شاهد ميزباني و سنگ تمام مردم عراق براي زائران حسيني بودند. وي مشاهدات و تجربيات خود از اين سفر را در قالب داستان هاي کوتاه و خواندني به رشته تحرير درآورده و آن را در اختيار مشرق قرار داده است که قسمت اول آن با عنوان مردم عراق اينگونه از زوار ايراني پذيرايي کردند و بخش دوم با عنوان نجف، کربلا و کاظمين؛ عراقي‌ها ۲۴ ساعت آماده به خدمت بودند منتشر شد. ادامه بخش سوم روايت ايشان از آنچه مردم عراق براي زوار اربعين تدارک ديدند و آنچه در مسير کاظمين به کربلا گذشت را ميخوانيد:

از کاظمين تا کربلا

ساعت ۸ صبح روز جمعه ۱۲/۸/۱۳۹۶ عازم زيارت بارگاه امام موسي کاظم و امام جواد عليهماالسلام شديم. تا آنجا که امکان داشت با ماشين رفتيم و سپس پياده شده و چند ايستگاه ايست و بازرسي بدني و از اثاث همراهمان را پشت سر گذاشتيم. سرانجام در قسمت بيروني ديوار حفاظ حرم کوله‌پشتي‌ها و گوشي‌هاي تلفن را در يک‌جا قرار داديم و دو نفر مسئوليت آن را پذيرفتند تا به نوبت نگهبان آنها باشند و قرار شد بعد از نماز ظهر و عصر همگي در آن مکان براي حرکت به سوي کربلا آماده باشيم.

براي انجام يکي دو تا مصاحبه و تماشاي اوضاع و احوال به دوستان گفتم يک ساعت و نيم اول نگهباني اثاثيه با من. هر چند که واقعاً اثاثيه نياز به نگهباني ندارد و تقريباً چنين است که افراد پول و پاسپورت را در جيبشان مي‌گذارند تا چنانچه به هر دليل کولۀ آنان گم شد، مشکل نداشته باشند.

خانوادۀ مشهدي که از نان محلي و ماست چکيدۀ همره خودشان استفاده مي‌کردند

ما براي نشستن و قرار دادن کوله‌ها زير يک کانتينر بزرگ نانوايي سيار، محلي را انتخاب کرده بوديم تا خميده قدري جلو رفته و روي کارتن‌هايي که فراوان در آن اطراف ريخته بود بنشينيم.  در دور و بر ما چندين گروه زيارتي نشسته بودند. يک گروه زيارتي که از سه آقا و سه خانم تشکيل شده بود، مشغول خوردن نان محلي و ماست چکيده‌اي بود که با خودشان از اطراف مشهد آورده بودند. خانم مسني از آنها يک عدد فتير از کيسه‌اي در آورد و تعارف کرد. با تشکر قسمتي از آن را جدا کردم و خوردم. متوجه شدم بوي کهنگي گرفته براي همين به وي گفتم مثل اينکه دفعۀ اول است که اربعين مشرف شده‌ايد و نمي‌دانستيد در اينجا قدم به قدم وسيلۀ پذيرايي مهيا است. بوي خوش نان داغ سبب شد به يکي از دوستان بگويم يک قرص نان داغ از آن نانوايي سيار بگيرد تا با هم بخوريم.

وقتي به حرم مشرف شدم، يکي دو ساعت به خواندن زيارت نامه و تماشاي آجرکاريهاي زيبا و بلند قامت آن بارگاه گذشت. روز جمعه بود و در صحن بارگاه اين دو امام معصوم نماز جمعه به زبان عربي خوانده مي‌شد. من هم مثل بسياري از زوار ايراني به جهت احترام به نماز جمعه و برادران عراقي براي نماز جمعه در صفوف آن قرار گرفتم. بيشتر مباحث امام جمعه را مباحث اخلاقي تشکيل مي‌داد.

وقتي به محل قرار برگشتم ديدم بوي خوش قرمه سبزي ايراني، دو سه نفر از دوستان گروه را به صف دريافت آن غذا کشانده است. با مشورت و درخواست نظر از بقيۀ اعضا قرار شد از اين دوستان بخواهيم تا از خير قورمه سبزي و آن صف طولاني بگذرند که آن هم محبت کردند تا زودتر خودمان را به گاراژ برسانيم.

در گاراژ وسيله آماده بود و قرار شد نفري سي‌هزار تومان کرايه گرفته و ما را به کربلا ببرد. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که از گاراژ بيرون آمديم. قدم به قدم موکب بود و جواناني جلوي ماشين را گرفته و اصرار داشتند تا مهمان آنها شويم ولي راننده که عجله داشت آنقدر گاز داد تا به موکبي رسيد که غذاهايش را بسته‌بندي و آماده کرده بود. ترمزي زد و چند جوان با سيني‌ها پر از ساندويچ‌هاي آماده اطراف ماشين را گرفتند و از پنجره‌ها به اندازۀ کافي به همه ساندويچ تعارف کردند. داخل نان صمون عراقي کتلتي قرار داشت که پر از گوشت سرخ شده بود همراه سبزي‌هاي معطر مثل جعفري و چيزهاي ديگر و يک چهارم خيار شور هم کنار کتلت بود. اين غذاي خوش طعم عجب به ذائقۀ دوستان خوش آمد بود که همه تعريف مي‌کردند.

يکي دو ساعت ماشين حرکت کرد و سپس در گاراژي ايستاد. هر چه به راننده گفتيم هنوز کو تا کربلا؟ جواب داد راه بسته است. از آنجا دوبار سوار ماشين شده و هر بار دو هزارتومان داديم و هر بار سه کيلومتري ما را جلو بردند. در آخرين مرحله وقتي تابلو را نگاه کردم نوشته بود: کربلا ۲۲. به دوستان گفتم اين راه را بايد رفت و مثل راه‌هاي طي شده و نشدۀ زوار در اين مسير عبادت و زيارت است. يکي دو کيلومتر رفتيم و در موکبي اتراق کرديم. نماز را به جماعت در آن موکب خوانديم و همچنين زيارت عاشورا و آل ياسين را.

به دوستان پيشنهاد کردم در موکب‌هاي اطراف گشتي بزنيم تا هم چيزهايي را ديده باشيم و هم اينکه شام بخوريم. از جلوي ۱۰ موکب گذر کرديم که سه تا از آنها کباب کوبيده درست کرده و در اختيار زوار قرار مي‌دادند. به دوستان گفتم در سال‌هاي قبل تعداد انگشت‌شمار موکب در کل مسير کباب کوبيده تهيه مي‌کرد و بوي کباب سبب مي‌شد تا تعداد قابل توجهي از هموطنان عزيز ما براي دريافت آن صف بکشند و برادران عراقي با ديدن آن وضعيت امسال اين همه بساط کباب کوبيده راه انداخته‌اند که مسلماً برايشان هم هزينۀ بسيار دارد و هم زحمت.

يک چاي عراقي گرفتم و در حال خوردن و قدم زدن بودم که بي‌مشتري بودن يک موکب نظرم را جلب کرد. اين را بگويم در طول سفر هميشه چاي عراقي خوردم و به آنها که از روي شکل و شمايلم تا که به محل چاي نزديک مي‌شدم، مي‌گفتند: «شاي ايراني؟» جواب مي‌دادم: «لا، چاي عراقي جیّد.» در هر بار لبخند و تبسم را بر چهرۀ آنان مي‌ديدم زيرا فکر مي‌کنم نبايد غذاي ايراني عراقي و يا چاي ايراني و عراقي گفت در برابر ميزباني که با تمام وجود و عشق و علاقه از مهمانش پذيرايي مي‌کند.

صاحب آن موکب کوچک ولي با صفا حيدر کرار نام داشت و خانه‌اش در روستايي در دو سه کيلومتري مسير راهپيمايي قرار داشت. وي يک قابلمه لوبيا درست کرده بود، همراه قارچ و گوشت گوسفند. گوشت گوسفند را از روي استخوان‌هاي باقي مانده در قابلمه فهميدم. اولين پياله از آن خوراک را خوردم و کلي تعريف به‌جا و واقعي از دست‌پختش کردم. خنديد و گفتم يک پيالۀ ديگر برايم بريزد. آن را که خوردم او را بوسيدم و ديدم به اندازۀ يک کاسه لوبيا در ته قابلمه‌اش باقي است. به وي گفتم بساطش را جمع نکند تا دوستانم را بياورم و از غذاي خوشمزۀ او بخورند. کمي رفتم به چهار نفر از دوستان رسيدم که روي صندلي‌هاي کنار مسير نشسته و براي رفع خستگي چاي مي‌خوردند و زوار را تماشا. موضوع را تعريف کردم. آنها با روي باز پيشنهادم را پذيرفتند و با من همراه شدند تا تبسم را بر لبان حيدر کرار ببينيم.

حيدر کرار که لوبياي خوشمزه درست کرده بود

به دوستان عرض کردم: يکي از آفات چنين اجتماع شکوهمندي مي‌تواند بي‌حرمتي به ميزبان باشد. وقتي تعدادي به غذاي موکبي بي‌توجهي کنند و با کمي فاصله براي دريافت غذا در موکبي ديگر صف ببندند مسلماً حالت ناخوشايندي ايجاد مي‌شود يا اينکه به هر حال با مشکلات بسيار غذايي فراهم شده برخي آنها را دريافت کرده و با خوردن يکي دو لقمه آن غذا را در مسير رها سازند، در اين صورت نيز عملاً به صاحبان چنين موکب‌هايي بي‌احترامي مي‌شود.

کمي جلوتر ديدم در يک موکب چند خانم مشغول تهيه نان هستند. همينکه خواستم عکس بگيرم جواني که آنجا بود، مانع شد. يکي از آن خانم‌ها پرسيد که ايراني هستم. جوابم نَعَم بود. بلافاصله گفت: صَوّر! صَوّر! چند عکس از آنها گرفتم. چند جوان با خانمي مسن کنار چادر آن موکب نشسته بودند. آنها نيز خواستند از آنها عکس بگيرم. يکي از آنها با تبسمي شيطنت آميز گفت: زوج ايراني و اشاره به من کرد. بلافاصله گفتم: هي خالتي، عمتي.( اين خانم خاله و عمۀ من است.) آن خانم و آنها خنديدند و تشويق کردند. بازهم درخواست کردند از آنها عکس بگيرم.

براي استراحت به موکب باز مي‌گردم و وقتي مي‌بينم بزرگ موکب تنها نشسته به وي سلام عليک کرده و روي کاناپه‌اي که او نشسته مي‌نشينم. به عربي مي‌گويد جدش ايراني بوده و براي همين فارسي را مي‌فهمد ولي نمي‌تواند حرف بزند و عربي را نيز با لهجۀ فارسي حرف مي‌زند. محل استراحت به عرض حدود ده متر و طول چهل متر است که اين چادر بزرگ داراي دو لايه است تا باران نيز به آن نفوذ نکند. پتوها اغلب نو هستند و آنها که براي سال‌هاي قبل بوده‌اند شسته شده‌اند. سه نفر که در کنارم در بالينشان نشسته و با هم صحبت مي‌کنند. يکي از آنها کرد است و مي‌گوي ابو زوج(پدر خانمش) فارس است و خانمش مي‌تواند فارسي صحبت کند و اصلاٌ خيلي از لغات کردي فارسي است مثلاً به آب «اَو» مي‌گويند.

يکي دو ساعت خوابيده‌ام که از جايم بلند مي‌شوم تصورم اين است که در چنين شرايطي بايد ديد، شنيد، گفت و خاموش بود و تماشا کرد. براي همين ساعت ۲ نيمه شب از موکب بيرون آمده و چند موکب جلو مي‌روم. چند نفري هر کدام کاري را انجام مي‌دهند تا «کَبه» درست کنند. فکر مي‌کنم متوجه شده‌اند که ما ايراني‌ها غذاي سرخ کردني را ترجيح مي‌دهيم. پرسيدم کبه چيست گفتند گوشت گوسفندي را که چرخ کرده‌ايم و به آن سبزيجات معطر مثل جعفري و کرفس اضافه کرده و ادويۀ تند زده‌ايم را در وسط خميري قرار مي‌دهيم که با پختن برنج و سيب‌زميني درست کرده‌ايم. سپس آن را به صورت گلوله‌اي در آورده و در روغن داغ مي‌اندازيم تا سرخ شود. اينگونه روغن کمي مصرف مي‌شود و غذاي خوشمزه‌اي درست مي‌شود. يکي از آنها را به من تعارف کردند واقعاً لذيذ بود.

ساعت 3 نيمه شب است و به قول خودشان اين دوستان در حال پختن کًبه

روي صندلي و کنار يکي از مسئولين اين موکب نشستم. از وي پرسيدم شما چند نفري در اينجا خدمت مي‌کنيد؟ گفت ستين نفر. فهميدم شصت نفري موکب را اداره مي‌کنند. پرسيدم چند ساعت در شبانه‌روز مي‌خوابيد؟ در جوابم گفت فقط چهار ساعت. پرسيدم آيا شماها با هم از يک عشيره و قبيله هستيد در جواب گفت خير ماها اصدقاء هستيم. پرسيدم به غير از سه وعدۀ غذا چه چيز در موکب شما پذيرايي مي‌شود؟ در جواب گفت: تمر، شاي، حليب، کاکائو و ....

ساعتي را به تماشاي مسير مي‌نشينم. تعدادي به سمت کربلا مي‌روند و تعدادي هم برمي‌گردند. اين تعداد نسبت به روز کمتر شده است ولي جريان آمد و رفت همچنان پر تعداد است. ايراني‌ها را بيشتر مي‌شود از کوله‌هاي حجيمشان شناخت.

ساعت از ۳ نيمه شب گذشته است و به نظرم رسيد چند دقيقه از آمار تعداد روندگان را در آن مکان ثبت کنم که به شرح زير شد:

دوازده دختر خانم چادر مشکي پوش، چابک و ديلاق

دو دختر با هم

مادر و دختر با هم

مادري با سه فرزند که دو تا از آنها پرچم در دست دارند

خانمي مسن با چادري عربي و سيگار به دست و يک پسربچۀ همراه

پدر و پسري هيکلمند

دو پسرنوجوان، قبراق و تندرو

پدري بچه بغل همراه خانمش و يک فرزند همراه

زن و شوهر و چهار دختر همراه آنان

زن و شوهري جوان

ده دختر خانم که به سرعت راه مي‌رفتند

دو نوجوان پسر سيگار به دست

روحاني‌اي مسن که کمي مي‌لنگيد و يک نوجوان همراهش

پنج پسر که يک پرچم قرمز بزرگ را به دوش مي‌کشيدند.

دو جوان که سلانه سلانه راه مي‌رفتند و بگو و بخند داشتند.

يک خانوادۀ هفت نفره

ترکيب فوق بيش از هر چيز بيانگر امنيتي بود که در سراسر مسير راهپيمايي وجود داشت. با اطمينان مي‌گويم که در اين چند سال حتي شاهد يک برخورد نامناسب با خانمها و دختر خانمها نبوده‌ام براي همين در هر ساعتي از شبانه روز همه مي‌توانند با آرامش خيال اين مسير را طي کنند.

حسينيه مشرق

 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن